وعده موعود

فلق را شكافتن، و از دريا گرد برآوردن، و ثانيه‏ها را پر از قرن كردن، و موعود را وعده دادن، شمه‏اى از كارستان تو است. خمينى،اينك تنها نامى است كه در خلوت او، خمها با آهنگ نى مى‏جوشند. خمينى، همان راز طردى است كه هيچ معشوق از پرده آن بيرون نيامد و پيوسته عاشق را در تب و تاب نگه داشت. نام سبز عاطفه‏ها است. سرود بى‏رنگ رايحه‏ها است.

جهان بى‏تو، بى‏رنگ و بو است بى‏تو اين مزرعه خواب يك گرگ آواره در دشت‏خسته است جهان بى‏تو، بى‏رنگ و بو است وقتى تو رفتى رنگ من، بوى من هر دو خاكسترى است

مجال حضور تو در دست عاطفه‏ها، دير گاهى است كه گردى به لطافت آب انگيخته است. تو بعثت دوباره مكه و منا بودى. مدينه، شهر پيغمبر، چندى غربت‏خود را در غريبستان ما فراموش كرده بود. آيا بى‏رفتن، آمدنى نبايد بود؟ آيا در حوصله سبزينه‏هاى كوير،گوشه‏اى براى تو پيدا نمى‏شد؟

پاره‏اى از زمان ما را در ميان دو انگشت‏خود گرفتى، و چه نور انور كردى زمانه ما را. معبود ما آن بود كه تو مى‏پرستيدى، و موعود ما در قاب وعده‏هاى تو لبخند مى‏زند. نام آن سفر كرده بازگشتنى، بر لبهاى تو، مرغى را مى‏ماند كه آشيان خود را ميان هزار دانه و دام يافته است. خانه انتظار ما، فروغى به گرمى برق چشم تو نداشت. جمعه‏هاى دلتنگ، بعد از دامان تو، سر بر سنگ آسيابان قدر گذاشته‏اند و ديگر هيچ دستى را نوازشگر تنهايى‏هاى خويش نمى‏يابند. سطر سطر ندبه فراق، از سفر به لبهاى تو، آسمان آسمان خاطره دارند.

گرماى حضور موعود، سرماى غيبت را مات مى‏كرد وقتى تو سربازهايش را به راه مى‏انداختى و بر سطح زمين، بيرق انتظار مى‏افراشتى.

اى وعده موعود! خانه تو، اجازه آخرين حرفهاى باران بود. هر گاه كه نگاهى به سوى تو مى‏لغزيد، به سوى او برمى‏گرداندى و چه شبهايى كه ما صداى او را در سيماى تو مى‏نوشيديم. نگاه تو، آسمان را مى‏بلعيد. وقتى دست نوازش تو بالا مى‏رفت، من به يتيمى خود مى‏باليدم. مرا نقاش كاش آفريده بود خدا. مى‏دانستم آنگاه كه چه خطى را بايد در حاشيه نگاه تو كشيد.

هيچ طلوعى به رنگينى آغازه تو نيست. و هيچ هنگامه‏اى به شكوهمندى نگاه تو نديديم. آتشى را كه هزار سال، خاكستر سرد خاموشى، پوشانده بود، چنان برافروختى كه «هر چه جز معشوق، باقى جمله سوخت.» (1)

كرشمه‏هاى ذهن بدخواهان همان قلكهايى كه پول سياه، چشمشان را بر همه سپيدى‏هاى شاد بسته است، هيچ دلى را نتوانستند از ياد تو خالى كنند. و ما كه مهبط پيام تو بوديم، در اين فترت بى‏انتها، چه تنها مانده‏ايم. در هيچ فلسفه‏اى، تفسيرى از اين همه خالى بودن جهان، نيست. كدام عرفان، چراغى توانست پيش پاى ناباوران برافروزد. آيا منطقى است كه ما بى‏دل و جان، بار تن كشيم، و بى سر و گردن، دست و پا به رقص آوريم؟

دانش، رهگذرى پرسه‏زن در باغستان معرفت تو است. جهان را چنان از خود پر كرده بودى كه انديشه بى‏تو بودن، بختك‏هاى نيمه‏شب را نيز هراسان مى‏كرد. و امروز ماييم كه از ياد تو سرشاريم و حادثه‏ها را در سبزى امتداد تو، تسبيح مى‏گوييم.

ما درس موعود را در وعده‏گاه تو آموختيم و گريه و خنده ما، چاكران كمترين احساس روزمره تواند:

چشمان تو از سحر، سحرخيزتر است نى چيست؟ كلام تو دلاويزتر است با خنده تو، غنچه ما نيز شكفت از گريه تو، ديده ما نيز تر است

/ 2 نظر / 15 بازدید
تنهاترین ها

سلام به شما دوست عزيز ........ شما که اينقدر نسبت به ما لطف داريد خبرمون می‌کرديد ما هم بتونيم جبران کنيم ........ خوشحال می شيم شما هم از تنهايی ما کم کنيد و به جمع دوستان باوفا و مهربان ما اضافه بشيد ........ در ضمن مطالب خيلی زيبا و پر معنايی تو وبلاگتون می‌نويسيد

یه عشق آسمونی

یا محبوب.....سلام دوست من .. امیدوارم که همواره در پناه خدا باشید... یکی از دوستان ادرس وب شما رو به من داد و منم اومدم اینجا... یکی از همین کسایی که اسمش پایینه. خیلی زیبا بود و لذت بردم... اجازه دارم بهتون لینک بدم.... خبرم کنید..... سبز باشید.