پرده بردار ز رخ چهره‏گشا ناز بس است

عاشق سوخته را ديدن رويت هوس است 

اكنون كه يار را راه ندادم به كوى خود

ما در نياز خويش و او به ناز خويش

شب هجران تو آخر نشود رخ ننمايى

در همه دهر تو در نازى و ما گرد نيازيم

بلبل و گل هم از توصيفات شايعى است كه عارفان فرموده‏اند:

بلبل به باغ ناله كند همچو عاشقان

گويى كه باد از غم فصل خزان كند

عاشق سوداگر جمال است و معشوق زيبايى كه از عاشق دل مى‏برد.

ما به سوداگرى خويش روانيم همه

او به دلبردگى خويش روان است هنوز عاشق طلب سايه سرو معشوق مى‏كند تا در سايه آن بيارامد.

ما پى سايه سروش به تلاشيم همه

او ز پندار من خسته نهان است هنوز 

عاشق خود مجازى است و معشوق خود حقيقى.

سر و جانى نبود تا كه به او هديه كنم

او سر و پاى همه روح و روان است هنوز

عاشق پروانه و معشوق شمع وجود اوست:

من دلسوخته پروانه شمع رخ او

رخ زيباش عيان بود و عيان است هنوز